تبلیغات
ورود اخمو ها ممنوع - مطالب مهر 1393
آموخته ام كه پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام كه زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام كه چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام كه هیچ كس كامل نیست همانگونه كه من كامل نیستم

آموخته ام كه تنها گذشت می تواند به دوستی عمق و معنا ببخشد

آموخته ام كه تنها با بخشیدن دیگران می توانم به آرامش روحی برسم .

آموخته ام كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند

آموخته ام كه این ایمان وعشق الهی است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام كه نفرت آئینه دل را سیاه می كند همانگونه كه محبت به آن جلا می بخشد.

آموخته ام كه هیچ كس مثل من فكر نمی كند اما من می توانم به افكار دیگران احترام بگذارم .

آموخته ام كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب كنم



ادامه مطلب
تاریخ : 1393/07/29 | 15:02 | نویسنده : MZM HA | نظرات
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می‌زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.

زمانی كه مادر اتومبیل خود را كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

««یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا كنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نكنیم!»»


تاریخ : 1393/07/29 | 14:56 | نویسنده : MZM HA | نظرات
از وقتی کم طاقتی بچه های بالا را پشتﭼﺮﺍﻍ قرمز ارزش ها ﺩﯾﺪﻡ


ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ

ﻣﯿﻞ ﺑﻪ گفتارﺑﺮﺍﯼ موجه ها ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ کردارﺍﺳﺖ


ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺑﻪ انتقادوپیشنهادﺭﺍ برسر نحوه کارﺩﯾﺪﻡ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﻣﯿﻞ ﺑﻪ سکوت وبله قربان گویی هنری است که هرفرومایه ای می پذیرد



ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ بزرگ نمایی و سیاه نمایی مقبول شد

فهمیدم

هدف گم شده واستادن جایز نیست

ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ پیچ هایﭘﻮﭺ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ

فهمیدم

دنیا مجازی شده ، پس به دنیای اینترنت آمدم


ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ بی ریشه های بی ارزش ارزشی شدند
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ

برای حفظ ارزشها باید بی ارزش شودی


ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ آدم های کوچک را در جایگاه های بزرگ دیدم
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
درهیچ جا نباید دیده شوی

تاریخ : 1393/07/29 | 14:52 | نویسنده : MZM HA | نظرات
فقط دعا كنید پدرم شهید بشه!
خشكم زد، گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه!
گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرا دعا كنم شهید بشه؟
گفت آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میكنه منو و مادر و برادر رو كتك میزنه!
امامشكل مااین نیست!
گفتم: دخترم پس مشكل چیه؟
گفت.....بعداینكه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه كاری كرده، شروع میكنه دست و پاهای هممون روماچ میكنه ومعذرت خواهی میكنه.
حاجی ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.
حاجی دعا كنید پدرم شهید بشه......


تاریخ : 1393/07/27 | 19:56 | نویسنده : MZM HA | نظرات
مــــــــــــــــــــــــادر...

دندانم شکست ...

برای سنگ ریزه ای که
...
در خوراکم بود !

دردم گرفت ...

نه برای دندانم !

          برای کم سو شدن

                             چشمان مادرم ....!



تاریخ : 1393/07/27 | 19:56 | نویسنده : MZM HA | نظرات
. . ¸,’ ¸,. . ¸ `-,”~-~’,¸,.¹-~-._¸,.
. . . . ) . ‘”¨ . .):. .`-,;:.`,’;;‘¸,.¹¯¸¸,.-
. . .,-’ , , , , ,-‘;:.. . .`-¸;:.`,’--~’`,¯-.,¸_,
. . (. ,•¸,-~’¨|;;;::.. .. . “-,;:/,`,-~-~¬¯. . . . . . .¸,..,¸ . . . . .¸,.-~--.¸_
. . . ¨`” . . . .|;;;:::.. . .. . ¯¯`*¬~---~~¬¬”``~-,;:;;`”~--~”:;;::,-“’’``¯¨`
. . . . . . . . . \;;;::… . … , . . . . . . . . . .  .... ¨`-,;;:;;::;;::;:;:`¬~-.¸
'``````````````/;;;:;::… ,, ..:;, :… ,, .. :;,:;,. . ., ¸ . . . .`,;;:;:::;:;:;;-~”`¨
, . . . . . . . .|;;::;:... .:; .:;;¸ . . ,, ..:;,, .. :. . ..:’ .. . . |;;::;;:;:;;”-~¬~-.,¸.-~’
. . . . . . . . . \;;::.. . `` .:;;;, . . . ,, ..:;, :… ,, .. :. . . . ,’`”~-,;;:;:;;.¸.,~--“`¨
. . . . . .¸.-~¬”`,-‘;:. . ..:;;::... .. .. . .. ... ..:;;. . . . .,’ . . . .`”*”`¯
. . . . . l’:,~-¬`;;:¸.-~¬”```”¬~--~¬, ..:;;¸-‘¨¯`\;:.. ./
. … . . |`|/`”,-‘¯ . . . . . . . . . . . . .`,.::;;\ . . . `,;:.\
. . . . . .l,/`/,.¸ . . . . . . . . . . . . . . . ).::;;\ . . . .`¸;:`,
. . . . . ./ (-.¸ ) . . . . . . . . . . . ..-“.:,-“’ . . . . . \;:./

تاریخ : 1393/07/27 | 19:52 | نویسنده : MZM HA | نظرات

انسانیت غذا دادن به گدا نیست!


وقتیکه اندازه آن گدا ،گرسنه باشی


و غذایت را به او بدهی ، انسانی...



تاریخ : 1393/07/27 | 19:51 | نویسنده : MZM HA | نظرات


تاریخ : 1393/07/26 | 16:13 | نویسنده : MZM HA | نظرات

سطل آشغال :
وسیله ای ا ست موجود در خیابان ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها !


مدرك تحصیلی :

كاغذی مستطیل شكل، در ابعاد مختلف كه بسته به مقطع ، قیمتش فرق می كند !


حراج :

اصطلاحی است كه در آن به قیمت اصلی كالا درصدی اضافه كرده و با ماژیك قرمزروی آن خط زده و قیمت اصلی كالا را در زیرش درج می كنند …!


رئیس :

فردی كه وقتی شما دیر به سر كار می روید خیلی زود می آید و زمانی كه شما زود به اداره می روید یا دیر می آید و یا مرخصی است …!


بزرگراه :

نوعی پیست رالی به همراه یادگیری به روز ترین فحش های ۲۰۱۰ !


شب امتحان :

شب التماس به درگاه خداوند



تاریخ : 1393/07/24 | 19:33 | نویسنده : MZM HA | نظرات
تاریخ : 1393/07/23 | 15:43 | نویسنده : MZM HA | نظرات

پاسخهای جالب این دانش اموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.

درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش

 

اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه

 

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

 

علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج

 

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات

 

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام

 

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب

 

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد

 

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد

 

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

 

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ

 

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده!!!‬



تاریخ : 1393/07/23 | 15:43 | نویسنده : MZM HA | نظرات
تاریخ : 1393/07/21 | 11:13 | نویسنده : MZM HA | نظرات
ملا نصرالدین خدا میبره جهنم.با خدا لج میکنه هروقت شیطون میاد میگه چطوری سردار


تاریخ : 1393/07/19 | 15:17 | نویسنده : MZM HA | نظرات
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟؟؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم  و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم" .

پدر با عصبانیت گفت: "آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟ "
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم ؛ "از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم"
شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا
...

پدر زمزمه کرد: ( نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )

***

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد "خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد"
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : "اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید"

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک آنجا بود گفت: چرا او اینقدر متکبر است؟؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم از او سؤال کنم؟!
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مُرد ، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند ...

هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.


تاریخ : 1393/07/15 | 15:04 | نویسنده : MZM HA | نظرات

پسرعمه: آقای مجری شما منو بیشتر دوس داری یا ماشین عباس آقا رو؟

مجری: معلومه كه تورو بیشتر دوس دارم...

پسرعمه: خب خدارو شكر!

مجری: چطور مگه؟

پسرعمه: هیچی...زدم ماشین عباس آقا رو تركوندم نگران بودم نكنه بخاطرش منو دعوا كنی!

مجری(با عصبانیت): بله!؟ زدی ماشین اون بنده خدا رو تركوندی!؟

پسرعمه: یه اشتباه محاسباتی بود،كبریت انداختم تو باكش میخواستم ببینم از اگزوزش آتیش میاد بیرون یا نه!

مجری: مثلاٌ اگه آتیش میومد بیرون چی میشد!؟

پسرعمه: من خوشحال میشدم!

مجری: خدایا یه قدرتی به من بده این بچه رو نزنم!

پسرعمه: خدایا یكم بیشتر بهش قدرت بده،هنوز نمیدونم شاید  خود عباس آقا هم تو ماشین بود!


تاریخ : 1393/07/14 | 20:30 | نویسنده : MZM HA | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ایف آی دی