تبلیغات
ورود اخمو ها ممنوع - رسم ما انسانها
 سیاه پوشی به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد... 

دستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زد و زد... محکم و محکم تر…

به خودم میبالیدم، دیگرنمیخواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود. 

میتوانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری...

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم…

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود، شاید هم نه!
اماحداقل به نظر مرد تبر به دست ،
آن درخت چوب بهتری داشت،
شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ای برایش نداشتم، 

مرا رها کرد با زخم هایم،
 
و او را برد...

من نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ن ...

خشک شدم...

میگویند این رسم شما انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار دادید او را به حال خودش رها میکنید!

ای انسان: 
تا مطمئن نشدی تبر نزن...!
تا مطمئن نشدی احساس نریز...!
دیگری زخمی میگردد و در آخر
خشک...*****


تاریخ : 1393/12/7 | 20:56 | نویسنده : MZM HA | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ایف آی دی