تبلیغات
ورود اخمو ها ممنوع - گفت و گو
دیشب با خدایم گفت و گویی داشتم، 

وقتی صدای قلبم را شنیدم، شرم داشتم به اینکه در قلبم را به سوی او باز کنم، خجالت زده بودم ،آنقدر که نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و در چشمان خدا نگاه کنم ،حتی نمی توانستم از خود دفاع کنم....!!! 

دفاع چی؟؟؟؟؟ چه می خواستم بگویم..؟؟؟ 

انکار می کردم که خیلی وقت ها از او غافل می شوم؟ 

انکار می کردم که او به من می گوید "نرو"اما من با دیگری خوشم و به حرف های او اهمیت نمی دهم؟ 

چه چیزی را انکار می کردم؟؟ 

من.... یک انسان گنهکار آنقدر گناهانم زیاد شده که حتی جایی برای دفاع از خود نگذاشته بودم...اما بی آنکه تصورش را می کردم ،او آرام گرفت و به جای آنکه با مشت بر دهنم بزند ،دست نوازش روی سرم کشید و گفت:« فرصت دوباره ای به تو خواهم داد...»؛ 

خوشحال شدم...آرام شدم ...یک جورایی سبک شدم... اما می ترسم !!؛ 

یعنی می توانم از این فرصت به خوبی استفاده کنم؟؟ 

چون  واقعا توان دیدن خشم خدایم را برای بار دیگر ندارم ؛ 

راستش دوست ندارم از اینی که هستم "تنها"تر شوم.......

تاریخ : 1393/11/16 | 14:27 | نویسنده : MZM HA | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ایف آی دی